حسابرسی و سال مالی آدمها !

شرکت ها چیزی دارند به نام سال مالی، حسابرسی می شوند و معمولاً هم دل خوشی از آن ندارند!

اگر ضرر کرده باشی، یعنی نتوانسته ای با موفقیت عمل کنی. به هر دلیلی که می خواهد باشد، تو شکست خورده ای.

و اگر سود کرده باشی، خب، یک شریک پنهانی داری به نام اداره محترم مالیات، که سهمش را می خواهد !

به نظرم آدمها هم یک همچین چیزی دارند. روزی که می نشینند و به اوضاع یکسال گذشته شان نگاه می کنند و به خودشان امتیاز می دهند.

برای من، این تاریخ، روز تولدم است.

در این چند سال گذشته، هیچوقت روز تولدم را دوست نداشته ام. هیچ وقت از شنیدن تبریک ها خوشحال نشدم. هیچ وقت نفهمیدم که چرا باید روز تولد خوشحال بود !

امسال اما روز تولدم برایم رنگ و بوی دیگری داشت.

نه به خاطر تبریک ها و محبت عزیزانم و نه حتی برای اینکه تا ساعت 12 شب سر کار بودم !

امسال این را کشف کردم که هرسال، ناخودآگاهم حسابرسی می کند و به هر دلیل، نمره قبولی به من نمی دهد.

اما امسال، آگاهانه فهمیدم در حال حسابرسی شدن هستم !

امسال، حسابرس، آن آدم سختگیر هرساله نبود. امسال، او هم مثل من عوض شده بود.

نمیدانم. شاید چون بزرگتر شده بود ! نمیدانم .. شاید چون خانواده دار تر شده بود.

نمیدانم .. شاید چون نزدیکترین دوستش، تنهایش گذاشته بود و فهمیده بود هیچ چیز برای همیشه زیبا باقی نخواهد ماند.

نمیدانم .. نمیدانم. فقط می دانم که امسال، با همه اذیتها و سختی ها و تلخی هایش، سال بهتری برای من بوده !

 

وقتی به امسال نگاه می کنم، شاهینی را می بینم که تغییر کرده است. شاهینی که خودش را بیشتر شناخته. شاهینی که یاد گرفته زندگی یک بازی است. همین. و این بازی را هرطور تصور کنی، همانطور است. سخت، سخت. آسان، آسان.

امسال فهمیدم که زندگی دوست داشتنی است. امسال فهمیدم که چقدر خوشبختم. چقدر ثروتمندم. چقدر دنیا زیباست.

امسال فهمیدم که هدفم از زندگی، شادی است و لذت بردن از کشف چیزهای جدید.

امسال فهمیدم که چه چیزهایی را بیشتر دوست دارم.

امسال فهمیدم که باید خودم را هم بیشتر دوست داشته باشم.

امسال فهمیدم که باید کمی بیشتر به خواسته هایی که سالها سرکوبشان کرده بودم، اهمیت دهم.

امسال، نه از نظر مالی، که از نظر احساسی به خودم نمره قبولی می دهم و فهمیده ام که احساس، مقدم بر چیزهای دیگر است.

امسال، می توانم تولدم را جشن بگیرم. نه برای دیگران؛ که برای خودم. که نشانی است از زندگی و زنده بودن و شادی.

امسال، از مادرم و روح پدرم تشکر کردم که واسطه آمدن من به این کره خاکی شدند.

امسال، از خدا تشکر کردم که مرا آفرید تا من هم در این بازی زیبا، بتوانم نقشم را ادا کنم.

و امسال از همسرم تشکر کردم که معنی دوست داشتن را به من آموخت.

امیدوارم بتوانم خوب بازی کنم و وقتی که زمانم تمام شد، باز هم از حسابرسی ها با خوشحالی گذر کنم.

مرسی خدا .

بهترین روش درست کردن قهوه

من چند راه و البته بهترین روش درست کردن قهوه را بلدم. و خبر خوب اینکه می خواهم این روش ها را با شما هم درمیان بگذارم.

ساده ترینش این است که پودر قهوه فوری را در آب جوش حل میکنی و تمام !
همیشه همان مزه همیشگی، بدون هیجان و بدون نگرانی از تلف شدن وقت.

یک راه دیگر اینکه با دستگاه های قهوه ساز این کار را انجام دهی.
مزایا و معایبش مثل روش قبلی است ولی شیک تر است !

ولی بهترین روش به نظر من، اینست که بروی سر یخچال، اگر شیر نداری، لباس بپوشی، بروی شیر بخری، با علی آقا خوش و بشی بکنی و برگردی.
پودر قهوه را که حتماً داری ! پس شیر و قهوه و شکر را در قهوه جوش می ریزی و میگذاری روی شعله گاز.
می روی تا آماده شود، یک دوری می زنی ولی با صدای سر رفتن شیر، بر می گردی، باز هم همان گله همیشگی که یادم رفت…
شیر قهوه را در فنجان می ریزی و گاز را تا داغ است و شیرش نماسیده، تمیز می کنی.
یک آهنگ آرام می گذاری و یا می توانی کتابت را از جایی که بسته بودی، ادامه دهی و قهوه ات را که حالا کم کم سرد شده، جرعه جرعه سر بکشی.
یک خوبی اش این است که مزه اش هیچوقت مثل بار قبل نمی شود؛ که اگر بشود هم بد نیست، خاطراتت را زنده می کند.

به نظرم این بهترین روش بود … قهوه که خودش مزه خوبی ندارد، تلخ و شاید کمی شیرین !
حال و هوایش است که دوست داشتنی است.. و این روش، حال و هوای خوبی دارد.

اگر حوصله هیچکدام را نداشتی، راه آخری هم هست…
می روی در یک قهوه خانه ساکت و دنج، همان همیشگی را سفارش می دهی و زیرچشمی به دست قهوه چی نگاه می کنی تا بالاخره قهوه ات را بیاورد.

یادت باشد اگر به قهوه خانه رفتی، کاغذ و خودکارت را هم ببری.
و عزیزی که بتوانی این لذت را با او، نه تقسیم، که ضرب کنی.

ایده هایی که در این لحظات آرام به ذهنت می رسد، عالی اند. فراموششان نکن. حتی اگر اجرایشان نکردی.

مجید عابدی

در طول زندگی ام، سه تا مربی شاخص داشته ام که تاثیر زیادی روی من داشته اند:

آقای عسگری، آقای عابدی و آقای شاهمیری.

از همه ماندگارتر اما، بی شک مجید عابدی است.

آقای عابدی هم معلم مدرسه ام بوده، هم مربی مسجدم.

با هم سفرها رفته ایم، شراکت ها داشته ایم، دعوا ها کرده ایم … و هنوزم که چند سال یکبار می بینمش، از علمش می آموزم.

مجید عابدی از معدود افرادی بود که هیچوقت علمش تمام نشد، چرا که هیچوقت دست از تلاش برنداشت.

مجید عابدی از معلمان سختگیری بود که معتقدم سختگیری الان من، بی تاثیر از او نیست.

مجید عابدی، پای اعتقاداتش ایستاده بود؛ همانوقت که معلمی را با همه سختی هایش و برای معلمی کردن، انتخاب کرده بود.

مجید عابدی، از زمره معدود مربیانی است که یک جا نماند و فقط نقش پل را برای بچه هایش بازی نکرد.. هر وقت دیدمش، چند پله پیشرفت کرده بود.

مجید عزیز، از دوستان با وفایی است که با همه اختلاف نظرها و تفاوت ها، دوست ماند.

مجید عابدی کسی است که هنوز هم از کارها و حرفهایش برای دیگران تعریف می کنم.

مجید عابدی، مجید عابدی است. عزیز و دوست داشتنی و استوار. الگویی بی مثال.

اگر فقط سه ماه دیگر زنده بودی

جوانتر که بودم، گاهی بعضی جملات سوالی را روی دیوار اتاقم می چسباندم – مثلاً : اگر نمی ترسیدی، چه کار می کردی ؟  – و از اینکه چنین جملات زیبا و تامل برانگیزی به دیوارم زده ام، حس خوبی داشتم !!!
ولی راستش خیلی به آنها جواب نمی دادم .. بودنشان برایم کافی بود.

چند روز پیش اما، در حال شنیدن فایل صوتی بودم و سخنران پرسید، اگر فقط سه ماه دیگر زنده بودی ، چه کار می کردی ؟

سوالش انقدر برایم سنگین و مهم بود که همانجا فایل صوتی را نگه داشتم و شاید یک هفته فقط داشتم برایش دنبال جواب می گشتم.

این بار، بیشتر از سوال، جوابهایم را دوست داشتم. ولی تلنگر دیگری هم برایم داشت. این سوال، اگر ۱۵ سال پیش پرسیده میشد، برایم فقط یک سوال قشنگ بود. اگر ۵ سال پیش پرسیده میشد، سوال خوبی بود که میتوانستم به آن فکر کنم. الان، مرا دگرگون کرده است و شاید ۱۰ سال دیگر، برایش آماده باشم و سوالی ساده فرضش کنم.

سوالهای خوب، در زمان های مناسب، برای افراد مختلف، خوب و مناسب هستند.

اهمیت این سوال، برای افراد ۲۰، ۳۰ و ۴۰ ساله، متفاوت است و پاسخشان نیز.

حتی اگر دو نفر همسن هم بخواهند به این سوال پاسخ دهند، باز هم به خاطر شرایط زندگی شان، پاسخ هایشان متفاوت است.

۵ سال پیش، غزل در زندگی من نبود و مسئولیت پدری را نمی فهمیدم. امروز اما، مهمترین پاسخ های من، با نگاهی عمیق به زندگی آینده اوست.

اگر فقط ۳ ماه فرصت داشتی، اگر فقط سه ماه دیگر زنده بودی :

  • برای خانواده ات بعد از تو، برای عزیزانت
  • برای کسب و کارت
  • برای یادگارهایت
  • برای کارهایی که شروع کردی و ناتمام ماندند
  • برای دنیایی که میخواستی ببینی
  • برای آن همه دلی که شکستی
  • برای حرفهایی که نزدی
  • برای اندوخته ای که پس انداز کردی
  • برای …..

چه می کردی ؟

شاید بهشت دیگران ، جهنم تو باشد

امروز صبح، کیسه شکر را برداشتم که ظرف خالی شکر را پر کنم.
قبلاً نصف کیسه شکر را استفاده کرده بودیم و درش را با تازدن و منگنه، به خیال خودمان نفوذ ناپذیر کرده بودیم!
ولی مورچه های ما که خیلی مشتاق و با دل و جرات هم هستند، راهی به بهشت شکرها پیدا کرده بودند و در آن بهشت برفگون، سکنی گزیده بودند !!

اگر شما هم مورچه باشید، شاید بگویید چه جایی بهتر از این ؟!

ولی راستش مورچه های ما، به دلایل نامعلومی جان باخته بودند !

نمی دانم …

  • راه خروج را گم کرده بودند ؟
  • هوا کم آورده بودند ؟
  • بیشتر از ظرفیتشان خورده بودند ؟
  • آب هم نیاز داشتند ؟
  • از ذوق، سکته کرده بودند ؟
  • از دوری دوستانشان، دق کرده بودند ؟

نمیدانم ..
فقط این را فهمیدم که حتی اگر در بهشتی از نعمت ها هم باشی، الزاماً همه چیز خوب نیست.
باز هم دلیلی برای ناراحتی هست.

بهشت، همیشه خوب نیست . گاهی راه فراری هم لازم خواهیم داشت.

و به قول دوست عزیزم، بهشت، ساختنی است. خودت باید آن را بسازی. شاید بهشت دیگران ، جهنم تو باشد !

کاربرد احترام متقابل

برای توضیح کاربرد احترام متقابل ، نیازی به مثالهای پیچیده نیست و حتی می توان در گفتگوهای نسبتاً تلخ، فضا را شیرین تر کرد !

طی چند روز گذشته، دوستان زیادی برای مصاحبه استخدامی اومدن دفتر ما و خب طبیعتاً خیلی از این عزیزان، پاسخ منفی شنیدند.

تلاش ما این بود که برای انتخاب همکاری که بیشترین همخوانی را با مجموعه ما داره، نهایت ادب و احترام رعایت بشه.

و خدا رو شکر پاسخ های زیبایی هم گرفتیم.

تصویر یکی از این پاسخ ها را که در جواب پاسخ منفی ما بوده، در زیر آوردم:

کاربرد احترام متقابل
کاربرد احترام متقابل

 

پ ن : در متن ارسالی، به صحبت هایم در رادیو اقتصاد در مورد مصاحبه استخدامی ، لینک داده بودم.

مدیریت زمان، با عمق وجود !

مدیریت زمان، با عمق وجود !

یکی از مواردی که تدریس می کنم، مدیریت زمان است.

مدیریت زمان برای خودش اصولی داره .. میشه از ابزارهایی براش استفاده کرد و خلاصه چیز خوبیه !

از وقتی هم که مدیریت زمان رو تدریس می کنم، شاید به نوعی مجبور شدم بیشتر به این موضوع توجه کنم.

ولی این چند وقته، مواردی برام پیش اومده که مدیریت زمان رو هرچه تمام تر و با عمق وجودم درک کردم !

دقیقاً قبل از هر کلاس و برنامه مهمی که داشتم ( و آماده سازی نهایی مطالب رو گذاشته بودم برای روز آخر ) یه موضوعی پیش اومده که کلاً نمی توستم کار دیگه ای بکنم.

یکبار ندا در بیمارستان بستری شده ، یکبار یکی از دوستانم رو من بردم بیمارستان و یکبار هم خودم مریض بودم ! ( البته نه در حد بیمارستان )

یکبار یکی از اقوام، فوت کردن ( قبل از رسیدن به بیمارستان )

و یکبار دیگه هم ، یه عمل جراحی مهم برای یکی از نزدیکان …

همیشه این توانایی رو داشتم که روز ( و حتی لحظه ) آخر ، کارهام رو جمع بندی و آماده کنم.

ولی تازگی ها برداشتم این بوده که بهتره بیشتر از قبل، حساب حوادث و ریسک ها رو هم داشته باشم … شاید دیگه وقتی نداشته باشم.

 

یه کم معنوی تر به قضیه نگاه کنیم …

وقت همه مون توی زندگی، خیلی خیلی محدوده و تا نگاه می کنی، وقت رفتن است …

 

باور کنید ثبت نام تمام شده !

روزهای آخری که برای دوره های MBA و DBA ثبت نام می کردیم، بچه های دفتر به همه کسانی که پیش ثبت نام کرده بودن زنگ زدن و اطلاع دادن که این دوره، دوره ی آخره و بعدش ما دیگه ثبت نام نمی کنیم.
خیلی ها باور نمی کردن و علناً می گفتن که این یک روش بازاریابی قدیمیه !
حق هم داشتن، ما عادت کردیم که برای فروش جنسی که روی دستمون مونده، بگیم بدو بدو که تموم شد !

روز آخر ثبت نام، بیشترین تعداد ثبت نام رو داشتیم و حتی کسی که زنگ زده بود که مدارک دوستش رو برای ما بیاره، خودش هم ثبت نام کرد !!

و حالا که ثبت نام تموم شده، هر کسی تماس می گیره، بهش میگیم ثبت نام تموم شده، ولی قبول نمی کنه و میخواد هر جور شده، توی دوره های قبلی جاش بدیم !!

مردم جالبی هستیم …