چرا بدبختم ؟! چطور بدبخت نباشیم !

دیده اید بعضی ها را … برایشان از یک مشکل و بدبختی حرف می زنید. درد دل می کنید که چرا بدبختم و چه و چه … ولی این بعضی ها همیشه می گویند اینکه چیزی نیست.. برای من همچین اتفاق بدتری افتاده بود. خلاصه هر چه بگویید، یک پله بدترش را برایتان تعریف می کنند.

اما من چرا بدبختم ؟

به نظرم چون بدبخت و قربانی بودن، خیلی ساده است. هیچ مسئولیتی نمی خواهد. مقصرش هم معلوم است: یک نفر دیگر و یا یک حادثه جبری، که این بلا را بر سر ما آورده.

حالا این یک نفر دیگر ممکن است پدر و مادر باشد، معلم، یک دوست، فرزند و یا حتی دکتری که تشخیص بدی داده است.

خیلی ساده تر است که ما جوری قضیه را تعریف کنیم که انگار خودمان هیچ کنترلی روی ماجرا نداشته ایم، هیچ تقصیری هم متوجه ما نبوده و ما فقط یک قربانی ِ مظلوم و بدبخت بوده ایم.

به قول سهیل رضایی، حتی بعضی ها دوست دارند «تاج قربانی» را بر سرشان بگذارند و از همه قربانی تر باشند! برای این افراد، این نقش انقدر دوست داشتنی می شود که با هر بهانه ای، قربانی بودنشان را برای خودشان یادآوری، و تاجشان را بزرگتر می کنند!

آیا می شود با افراد بدبخت و قربانی بحث کرد؟

معمولاً نه. وقتی دارد از عدم موفقیتش برایتان تعریف می کند، می گویی فلان کار را هم کردی؟ میگوید بله. اما نشد. نذاشتن.

فلان کار چطور؟ بهش فکر کردم ولی قبل از من هم این کار رو کردن و نشده! نمیشه آقا.

http://upcouture.com/img/cms/Blog%20posts/5%20-%20man%20hammers.jpg
چرا بدبختم ؟

آیا می توان قربانی ها را نجات داد؟

چه حرفی می زنید شما؟!

قربانی بودن، خیلی خوب است! بدون قبول هیچ تقصیر و مسئولیتی، می توانی موفقیت های نداشته و شکست هایت را توجیح کنی و همه چیز را گردن دیگران بیندازی.

چی بهتر از این ؟

به قول معروف، کسی که خواب است را می توان بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده، نمیشه بیدار کرد.

برای قربانی های عزیز هم این داستان صادق است. به این راحتی ها نمیشه کسی که نقاب قربانی بودن را همیشه به چهره اش می زند و مدام می گوید چرا بدبختم ، از این وضعیت اسف بار نجات داد.

قربانی ها چرا قربانی می شوند؟!

در واقع می خواستم بگم عواملی که در قربانی شدن افراد تاثیر گذار است، ولی دیدم خیلی آکادمیک میشه و حتی خودم هم حوصله خوندنش رو ندارم!

شما هر چیزی را که بخواهید بررسی کنید، یکی از موارد زیر جزء عوامل تاثیرگذارش است:

  • وراثت
  • خانواده
  • جامعه
  • مدرسه
  • دوستان و محیط اطراف
  • و … عوامل تاثیر گذار دیگر

درسته که تا حدی شوخی کردم، ولی در این مورد یعنی قربانی بودن هم واقعاً بیشتر عوامل بالا تاثیر گذارند.

مثلاً از پدر یا مادری که قربانی بوده اند، احتمال اینکه یک فرزند قربانی تحویل جامعه بشود، خیلی بالاست.

جامعه ای که منطق در آن نقش کمتری دارد و یا افراد رانت خواری که یک دفعه ثروتمند شده اند، می توانند این تصور را ایجاد کنند که من هر کاری هم که بکنم، نمی شود. برای موفق یا پولدار شدن، باید به یک جا وصل بود. من قربانی ام، چون به جایی وصل نیستم.

خانواده، هرچقدر هم که با این دیدگاه مخالف باشد، باز هم محیط جامعه، فیلمهای مزخرف تلویزیون، دوستان و مدرسه، ممکن است دقیقاً این ذهنیت را تقویت کنند که فقط یک سری افراد خاص می توانند موفق شوند و بقیه، برای همیشه بدبخت می مانند.

ضمن تاثیر همه عوامل بالا، باز هم باید به مهمترین عامل اشاره کنم و آن هم راحتی و بی مسئولیتی قربانی بودن است!

در جامعه ای که ما یاد نگرفته باشیم مسئولیت بپذیریم، به راحتی دیگران را مقصر و البته مسئول زندگی خودمان می کنیم.

در فیلم زیر در مورد رابطه مقصر و مسئول، یه چیزایی گفتم: †

آیا ما هم قربانی هستیم ؟

یاد عنوان کتاب دکتر شریعتی افتادم : « پدر، مادر، ما متهمیم! » به نظر من، هر کسی، در جایی از زندگی اش، به میزانی (کم یا زیاد) حس قربانی شدن را دارد. ممکن است یک نفر، برای همین که در این نقطه جغرافیایی به دنیا آمده است، حس قربانی بودن داشته باشید و یک نفر دیگر، از اینکه فلج به دنیا آمده هم خیلی حس قربانی بودن نداشته باشد.

به نظر من، اشکالی ندارد که ما این حس را تجربه کنیم. همه ما می توانیم زمانهایی برای خودمان روضه خودمان را بخوانیم و به حال خودمان گریه کنیم!

ولی چیزی که مهم است، این است که بتوانیم از این حال خراب قربانی بودن، بیرون بیاییم. در واقع، آدمهای قوی، خیلی سریع از احساس قربانی بودن بیرون می آیند. برعکس ضعیف هایی که ممکن است سالها در این حس باقی بمانند.

چطور قربانی نباشیم ؟

اولین گام برای خروج از وضعیت قربانی بودن، این است که به حال و روزمان آگاهی پیدا کنیم. همین که بدانیم ما در احساس قربانی بودن گیر کرده ایم، نصف راه را رفته ایم.

اگر یادتان باشد، در نوشته « چرا عصبانی می شویم ؟ » هم همین را گفتم: آگاهی به وضعیت خودمان.

اگر این آگاهی را پیدا کردیم، می توانیم کم کم به این هم برسیم که کنترل درونی و بیرونی یعنی چه ؟ ( بعداً در موردش صحبت خواهم کرد )

بعد، کم کم یاد می گیریم که در مورد هرچیزی، مرکز کنترل را به دست بگیریم و خودمان را مسئول بدانیم.

اگر به این نقطه برسیم، ما دیگر قربانی نخواهیم بود و دیگر عبارت چرا بدبختم را نخواهیم گفت.

باز هم می گویم: گفتنش ساده است. ولی درک کردن و انجامش، نه.

بعد از اینکه فهمیدیم ( باور کردیم ) که خودمان می توانیم بدبختی و قربانی بودنمان را تعریف کنیم، باید میکرو اکشن هایی تعریف کنیم تا کم کم مسئولیت هر چیزی را در عمل بپذیریم.

حالا نوبت شماست. لطفاً در کامنت ها بنویسید تا یاد بگیریم :

شما هم احساس قربانی بودن را داشته اید؟
از دستش خلاص شدید؟ چطور ؟ چقدر طول کشید؟

چطور می توان دیگران را از دام شیرین قربانی بودن نجات داد؟