ترس های من

چند روز پیش، غزل ازم پرسید «از چی می ترسی؟» در واقع می خواست برای ترس های کودکانه اش از من مجوز بگیره !

سوال سختی بود و برای اینکه راستش رو بهش بگم، مجبور شدم کلی فکر کنم.
خب من از تاریکی و عنکبوت و سایه های روی دیوار نمی ترسیدم. پس از چی می ترسیدم؟!

کم کم به این نتیجه رسیدم که :

من از شکست می ترسم.
از اینکه کاری رو شروع کنم و نصفه کاره ولش کنم، می ترسم.
از اینکه مردم در موردم چی میگن، می ترسم.
از حوادث نگران کننده ای که رخ نداده، می ترسم.
از به هم خوردن روابطم می ترسم.
و از خیلی چیزهای دیگه … !

اما وقتی بازهم فکر کردم، دیدم ریشه بیشتر اینها، دو تاس:

  1. ترس از قضاوت دیگران
  2. ترس از تنهایی، طرد شدن و درماندگی.

و شاید باز هم ریشه ترس از قضاوت دیگران، برگردد به ترس از تنهایی و درماندگی.

اما اول از قضاوت بگویم:

من از قضاوت دیگران در مورد خودم می ترسم.

می ترسم که از حرف زدنم، از انتخاب هایم، در مورد کار و زندگی ام، در مورد نحوه لباس پوشیدنم، اطلاعات و صحبت هایم، تعاملات و ارتباطاتم، نحوه نوشتنم، سبک زندگی کردنم و … ایراد بگیرند!

و خدا می داند که چقدر به خاطر همین ترس احمقانه، خودم را سانسور کرده ام!

وقتی می خواستم ویدیوی زیر را ضبط کنم، حواسم به همه موارد زیر بود:

  • زمان کم نیاورم.
  • بتوانم حرفم را خوب و کامل و مودبانه ادا کنم.
  • کیفیت کار (صدا و تصویر) خوب باشد.
  • قیافه ام به اندازه کافی خوب باشد.
  • لباسم مرتب باشد.
  • غزل، نپرد وسط ضبط !
  • کجا منتشر کنم؟
  • چه زمانی منتشر کنم؟
  • یه وقت نگویند من چوپان شده ام!
  • غرور نداشته باشم.
  • و ….

رد شدن ِ پیروزمندانه از سد همه این ترسها و تردیدها، تقریباً غیرممکن است.
این سوال ها هم که تمامی ندارند.
و شاید بهترین کار این باشد که اصلاً به این سوالها، تردیدها و ترسها، اهمیتی ندهیم.

بعد از انتشار ویدیو، مهدی رودکی عزیز گفت یک بلانسبت هم می گفتی!

دیدم حرفش منطقیه. ولی چی کار می تونستم بکنم؟ باید کل ویدیو رو پاک می کردم؟
یعنی همین ویدیو هم که بعد از هزار مرحله سخت گیری من، به دنیا اومده، جاش توی این دنیا نیست؟!

پس راهکار دیگه ای رو انتخاب کردم:

حرفشون رو تایید کردم و بیخیال شدم!

برای نوشتن یک متن ساده هم هزارتا سوال و ترس دیگه هست که مهمترینش، علمی و درست بودن مطلبیه که دارم بهش اشاره می کنم.

اما یک سوال هست که شاید کمک کنه از این ترس احمقانه رد بشم:

آیا تو باید کاملترین، داناترین، متخصص ترین و بی عیب ترین آدم در حوزه تخصصی خودت باشی؟

جواب، قطعاً منفی هست و می تونه تا حد زیادی، کمال گرایی های احمقانه و مزاحم رو کم کنه.

و اما به نظر من، منی که نه داناترین و نه متخصص ترین هستم، ریشه ترس از این قضاوت ها، ترس از طرد شدن و مورد قبول واقع نشدنه. می ترسیم که دیگران ما رو دوست نداشته باشن و تنها بمونیم!

و چه ترس بی منطقی!

توی میلیاردها نفر آدم زنده، مگه میشه تنها موند؟!
مگر اینکه خودمون انتخاب کنیم. وگرنه شما هر کاری هم که بکنید، به مذاق یک نفر خوش میاد!

این توجیح، به نظرم بدک نیست. ولی داستان، عمیق تر از این حرفهاست.

شاید بهتر باشه اینطوری نگاه کنیم که مگر ما قراره چقدر زندگی کنیم؟

اگه من قرار باشه کل زندگیم رو به خاطر ترس از قضاوت یا طرد شدن، خراب کنم، چی نصیبم میشه ؟ یهو به خودم میام، می بینم وقت رفتنه و من اصلاً زندگی نکردم!

زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که فکرش رو می کنیم. به نظرم اصلاً ارزشش رو نداره که همین فرصت کوتاه رو به خاطر ترسیدن، از دست بدیم.

دیشب، توی باشگاه، استاد داشت با بچه های کوچکتر کار میکرد و بالانس زدن روی دیوار رو بهشون یاد می داد. از همون کارهایی که من معمولاً از زیرش شونه خالی میکنم …
ولی دیشب، تصمیم گرفتم من هم امتحان کنم.

همیشه توی این قسمت ها، از این می ترسم که شاید نتونم و بقیه به من بخندند. ولی دیشب به خودم گفتم مهم نیست.

از این هم می ترسیدم که شاید بخورم زمین و جاییم درد بگیره، باز هم گفتم مهم نیست. نمی میرم که!

می ترسیدم، ولی گفتم هرچی میخواد بشه، بشه. حرکت کردم و بالانس رو زدم. شد. بدون افتادن و چیزهایی که ازشون می ترسیدم.

و این پیروزی کوچیک، باعث ایجاد یک تحول در من شد. آنجا بود که فهمیدم:

می توان با رها کردن ترس ها، کمی بیشتر ولی بسیار زیباتر، زندگی کرد.