باورهای من + روش تغییر

من یک عادت عجیب، بی معنی و شاید کمی مسخره دارم: اینکه بعد از دوش گرفتن، هر وقت می خواهم حوله ام را به تن کنم، اول، دو سه بار محکم تکانش می دهم؛ بعد آن را می پوشم. در واقع یکی از باورهای من این است که اول باید حوله حمام را تکاند!

به این فکر کردم که چرا دارم این کار را می کنم. یادم آمد یکبار که حوله را برداشتم تا بپوشم (حدود ۲۰ سال پیش) ، یک شاپرک داخلش نشسته بود.

و همین هول شدن من باعث شد که از دفعات بعدی، اول حوله ام را تکان بدهم تا چیزی در آن نباشد.

در این ۲۰ سالی که گذشته، دیگر هیچ وقت میزبان هیچ شاپرکی در حوله ام نبوده ام. و حتی فراموش کرده بودم که همچین اتفاقی افتاده. ولی حتی الان که علتش را می دانم، باز هم ناخودآگاه، اول حوله ام را می تکانم!

عادت ها و رفتارهای ما، به همین سادگی، با یک اتفاق بی ارزش و برداشت ما از آن اتفاق شکل می گیرند. بعد از گذشت زمان، قوی تر می شوند و کم کم تبدیل به یک قانون و باور می شوند. برایشان دنبال دلیل نمی گردیم و آنها را واقعیتی قطعی می پنداریم.

این می شود که نمی دانیم چرا، ولی از گربه سیاه می ترسیم!
نمی دانیم چرا، ولی جغد، حیوان شوم و بدیمنی است!

ولی برای ما که ادعای عقل و منطق داریم، این طرز برخورد ِ بی فکر، کمی زشت است.

بی مسئولیتی است اگر بدون فکر کردن، هر چیزی را بپذیریم. این وظیفه ماست که هر چیزی را نپذیریم و قبلش کمی فکر و تحقیق کنیم.


اما مهمتر از این بحث، قدرتی است که این عادت ها و باور ها دارند. قدرتی که بی چون و چرا، ما را به انجام یا عدم انجام کاری مجبور می کنند.

در ساده ترین شکل ممکن، قدرت اینکه من را به تکان دادن حوله ام وادار کنند. اما کمی بزرگتر، همان قدرتی که من را از ریسک کردن، از شاد بودن، از تجربیات جدید، از شروعی تازه و … باز می دارد.

بعضی از باورهای من و شما:

با دوستانمان جمع شده ایم و خوش می گذرانیم. صدای خنده ها که زیاد می شود، یکی می گوید بسه دیگه. زیاد نخندید. بعدش پشیمون می شیم. بعد از هر خنده، گریه است!

انتظار دارید با این باور، بتوان شاد بود؟ با این باور، باید دنبال بدبختی ها گشت. دنبال چیزی که ما را بگریاند!

می خواهیم کار جدیدی را شروع کنیم. برادرمان می گوید که «ببین! این سوسول بازی ها تو خون ما نیست. الکی وقت و پولت رو تلف نکن! ما، جد و آباءمون کارمند بوده.»
و ما تصمیم می گیریم که پایمان را از گلیم مان دراز تر نکنیم و به جد و آباءمان هم بی احترامی نکنیم!

می خواهیم در بورس یا هر چیز دیگری سرمایه گذاری کنیم. با خودمان می گوییم «اونها که توی بورس هستند، همه شون گرگ شده اند. ما که بره ای بیش نیستیم! حتماً خورده میشیم. بهتره بیخیالش بشیم. »
و آن گرگهای محترم، باز هم سرمایه گذاری می کنند و پول بیشتری به جیب می زنند و ما همچنان با حسرت نگاهشان می کنیم. چون باور داشتیم که آنها گرگ هستند و ما بره.


همه ما، هر روز، با هزاران باور و قانون ذهنی دست و پنجه نرم می کنیم.
و پیروز نبرد میان ما و باورهایمان، همیشه یکی است: باور ها.
آنها هستند که برای ما تصمیم می گیرند.
آنها هستند که فرمان هدایت ما را به دست دارند.
و تا وقتی که آنها را تغییر ندهیم، زندگی مان هم تغییری نخواهد کرد.

برای تغییر، از کجا شروع کنیم ؟

اگر می خواهیم تغییر کنیم، باید باورهایمان را عوض کنیم. ولی کدام باورها؟

اولین و مهمترین قدم برای تغییر این است که صادقانه با خودمان بنشینیم. وجودمان را برای پیدا کردن انواع باورهایی که داریم، شخم بزنیم. تک تک آنها را که ریشه هایی قوی در وجودمان دارند، بیرون بکشیم. و بعد ارزیابی شان کنیم:

آیا خوبند یا بد؟ درست هستند یا اشتباه؟ باعث پیشرفت ما شده اند یا پسرفت؟ از کجا آمده اند؟

گفتنش ساده است. ولی این کار، به شدت سخت است. انگار که می خواهید با خودتان بجنگید. مانند این است که همه داشته هایتان را دور بریزید: همه آن چیزهایی که با آنها زندگی کرده اید و خاطره دارید. خندیده و یا گریه کرده اید.

مانند این است که هویت تان را نشانه رفته اید. همه آن چیزی که شخصیت تان با آن ها تعریف می شد.

انگار که می خواهید خودتان را بکشید و یک نسخه بهتر را از نو بیافرینید.

درد دارد. گریه دارد. انکار هم.

ولی راهش همین است.

در این سبک و سنگین کردن باورها، در این دور ریختن ها، نیاز به انگیزه دهنده هایی برای ادامه راه داریم.

مثلاً باید ببینیم که آیا آن فرد موفقی که الگوی ماست (موفق، از هر نظر) این باورهای محدود کننده را دارد و یا آن باورهای محرک و خوبتر را ؟ پس نیرو می گیریم که راهمان درست است. برای ساختن خانه ای جدید، باید ویرانه های قبلی را به کل، حذف کرد.

باورهای من

روش ایجاد باورهای جدید :

اما حالا که ویران کردیم همه داشته هایمان را، چطور باید باورهای جدید را جایگزین کنیم؟

باور ها در ضمیر ناخودآگاه ما نشسته اند و راه ورود به ضمیر ناخودآگاه، تکرار است.

هرچیری که تکرار کنیم، حتی اگر خیلی هم به آن باور نداشته باشیم، کم کم به وجودمان رخنه می کند و کم کم قبولش می کنیم.

ضمن اینکه نباید باورهای قبلی مان را تکرار و زندگی کنیم، باید فقط به باورهای جدید تمرکز کنیم و فقط آنها را تکرار کنیم.

اگر دوست عزیزی داریم که مدام به ما یادآوری می کند که خنگ هستیم (!) بهتر است آن را هم به همراه باورهای مخرب قبلی، دور بریزیم و سراغش نرویم.

به جایش، مدام به خودمان بگوییم که تو بهترینی. تو باهوش هستی. تو زرنگی. تو میتونی هرکاری که می خوای رو انجام بدی. تو فوق العاده ای …

و تو، کم کم همانی می شوی که باورت شده است. تو بهترینی.


چه تصور کنی که می توانی و چه نمی توانی، در هر دو صورت، درست است.

هنری فورد

جمله آقای هنری فورد، دقیقاً مربوط می شود به باورهای ما.

اما بد نیست این داستان کوتاه را هم در مورد قدرت باورهای ما بشنوید:

قبل از همه اینها اما، خواستن است.

اینکه از شرایط فعلی راضی نباشی و بخواهیم تغییر کنیم.