چرا عصبانی می شویم؟

همه ما، هر روز، چند بار، عصبانی می شویم. اما چرا عصبانی می شویم و چطور عصبانی نشویم؟!

خیلی ساده:

هر وقت انتظاری داشته باشیم که برآورده نشود، عصبانی می شویم.

مثلاً :

  • می خواهیم که کسی به ما زنگ بزند، نمی زند؛ عصبانی می شویم .
  • می خواهیم ما را حسابی تحویل بگیرند، نمی گیرند؛ عصبانی می شویم .
  • می خواستیم ترفیع بگیریم، نگرفته ایم؛ عصبانی می شویم .
  • انتظار داشتیم راننده روبرویی به ما راه بدهد، نمی دهد؛ عصبانی می شویم.
  • انتظار داشتیم همسرمان خانه باشد، نیست؛ عصبانی می شویم.
  • انتظار داشتیم فرزندمان تکالیفش را انجام داده باشد، نداده؛ عصبانی می شویم.
  • و …

بنابراین اگر انتظارات زیادی داشته باشیم، عصبانیتمان بیشتر خواهد بود (چرا که قرار نیست همه آنها برآورده شوند) .

و همانطور که در مطلب «لطفاً به سایه من گیر ندهید» اشاره کردم:

  1. این انتظارات، برای ما هستند و ممکن است دیگران همچین تصور و انتظاری نداشته باشند.
  2. آدمهای کمالگرا، انتظار بیشتری از خودشان و اطرافیانشان دارند. پس احتمالاً انتظارات برآورده نشده بیشتر و عصبانیت بیشتری هم خواهند داشت.

خب. حالا این عصبانیت چه سودی دارد؟
خدا وکیلی هیچی! فقط ضرر دارد. هم برای سلامتی خودمان و هم دیگران. ارتباطاتمان را هم که به طرز فجیعی خراب می کند!

پس چه کنیم ؟
مدیریت !

خدا رو شکر. با این جواب سنجیده و کاملم، این مشکل هم حل شد!
بروم به زندگی ام برسم!! 😀

جدای از شوخی، باید عصبانیتمان را مدیریت کنیم. ولی این مدیریت کردن، به این راحتی ها هم نیست.

چطور عصبانیت مان را مدیریت کنیم؟

اولین نکته برای اینکه بتوانیم عصبانیتمان را مدیریت کنیم، این است که همیشه یادمان باشد:

علت عصبانیت، برآورده نشدن انتظارات است.

وقتی عصبانی می شویم، باید با خودمان فکر کنیم که کدام انتظار من برآورده نشده که الان عصبانی هستم؟

وقتی انتظاری که داشتیم را شناسایی کردیم، باید به این سوالات پاسخ دهیم:

  1. آیا این انتظار، به جاست؟ حق من است که انتظار داشته باشم؟
  2. چه کاری می توانم بکنم؟ کنترل شرایط دست من هست یا نه؟
  3. آیا این قضیه انقدر مهم هست که به خاطرش انقدر عصبانی شوم؟
  4. ریشه این انتظار از کجا آمده ؟
چرا عصبانی میشویم؟
چرا عصبانی می شویم؟

بگذارید از عصبانیتم در برخورد با دخترم، مثال بزنم:

غزل، دختر کوچک من، ممکن است کاری کند که از هر بچه ای انتظار می رود. مثل خط کشیدن روی دیوار ها. ولی این کار می تواند باعث عصبانی شدن بیش از اندازه من شود؛ ولی شاید دیگران را اصلاً عصبانی نکند.

اما چند نکته در همین مورد:

۱ – من انتظار بی جایی از دخترکم دارند و دیگران این انتظار را ندارند. آنها یادشان نرفته که او فقط یک بچه ۴ ساله است. و این این مشکل از من است که انتظار دارم دخترم کارهای عاقلانه تر و حساب شده تری انجام دهد! پس من باید عصبانی بشوم!

۲ – خط خطی شدن دیوارهای منزل ما، آنقدرها هم برایشان مهم نیست! قیافه زشت دیوارها و دردسرهای رنگ کردن، مال من است، نه آنها!

۳ – در این شرایط، من می توانم عصبانیتم را بروز دهم و باعث خراب شدن رابطه ام با دخترم شوم. می توانم هم کمی سیاست به خرج بدهم؛ با رعایت کمی اصول تربیتی، و با کمی آرامش، جوری موضوع را حل کنم که این قضیه تکرار نشود.

۴ – و اما وقتی با خودم کنکاش می کنم، می بینم که کمال گرایی من برای خودم و دیگران، می تواند دلیلی برای این انتظار بی جا باشد. من از یک دختر ۴ ساله انتظار دارم که مثل یک دختر ۱۴ ساله و یا حتی ۲۴ ساله رفتار کند.


اجازه بدهید یک مثال دیگر هم بزنم:

چند روز پیش داشتم ظرفهایی که در سینک مانده بود را می شستم. اولش خودم را تحسین می کردم که چه همسر خوب و فداکاری و زحمتکشی هستم!

بعد، کم کم گفتگوهای درونی ام به این سمت رفت که این بشقاب ها چرا تا الان شسته نشده اند؟ چرا من باید اینها را بشورم؟ چرا ندا ظرفها را نشسته و …

چند لحظه بعد دیدم حالم بده و متوجه شدم عصبانی شده ام! با آگاهی دنبال دلیلش گشتم و به انتظاری رسیدم که از همسرم بابت شستن ظرفها داشتم.

بعد از این آگاهی، روند گفتگوهای درونی ام را عوض کردم. پرسیدم :

مگه کسی از تو خواسته بود ظرفها رو بشوری که داری غُر می زنی ؟ اصلاً مگه فقط خانمت باید ظرفها رو بشوره ؟ مگه تو توی این خونه زندگی نمی کنی ؟ حالا ۲ تا دونه ظرف هم شستی، خب ؟ چیه مگه؟!

خلاصه با این دعوا ها و گفتگوهای مثبت و منفی، بالاخره حالم بهتر شد و تونستم پی ببرم که انتظارم بیجا بوده. و به همین سرعت، عصبانیتم هم از بین رفت.


پس این بار هر وقت برایتان سوال شد که چرا عصبانی می شویم ، بدانید و آگاه باشید که انتظاری برآورده نشده دارید!

ولی مگر می شود آن لحظه که عصبانی می شویم، منطقی باشیم و انقدر حرفهای باکلاس بزنیم؟!

خداییش، در دفعات اول نمیشه!
ولی وقتی تمرین کنیم و به کارهایی که می کنیم و دلایل انجام آنها آگاه باشیم، وقتی هم که موردی پیش می آید، ناخودآگاهی مان کم کم تبدیل به آگاهی می شود.

کم کم می توانیم در مورد اتفاقات مختلف، تصمیمات بهتری بگیریم و کمتر عصبانی شویم.


به عنوان وصیت آخر، می خواهم به خودم و شما این را بگویم که:

اگر می خواهی عصبانی نشوی، حرص نخوری، زندگی قشنگتری داشته باشی و در این چند روز مهمانی دنیا، بیشتر خوش بگذرانی، از هیچ کس و هیچ چیز، هیچ توقع و انتظاری نداشته باش.

حتی اگر می خواهی به دیگران کمک کنی، بدون توقع و انتظار بازگشت، این کار را بکن.

اگر می خواهی ظرفها را بشوری، یا نشور، و یا اگر هم شستی، با لذت این کار را بکن.

اگر بچه ات با شیطانی هایش، زندگی را برایت سخت کرد، یادت باشد که ۲ روز دیگر، دلت برای همین شیطانی هایش تنگ می شود. همانطور که الان، وقتی عکس های قدیمی ترش را می بینی، دلت برایش تنگ می شود.

اگر همکارت گند زد، ببین مشکل از کجاست؟ تو همه چیز را بهش توضیح داده بودی؟ خوب فهمیده بود؟ دلش را با کار درگیر کرده بودی؟ حالش خوب بوده؟ مشکلی نداشته که تمام حواسش را درگیر کند؟

دمتون گرم. و لطفاً کمتر عصبانی شوید!


گفتگوهای من و علی

علی، پسر یکی از اقوام ماست. سالهای آخر دبیرستان را می گذراند و علاقمند است که چند سال دیگر در دانشگاه تهران، ادامه تحصیل دهد.

تک فرزند است، در یکی از مناطق خوب تهران زندگی می کند و خانواده خوبی دارد که سعی کرده اند نیازهایش را تا حد ممکن برآورده کنند.

رشته تحصیلی دبیرستانش تجربی است. به موسیقی علاقمند است و یکی دو ساز هم می زند. زبان انگلیسی اش خوب است ولی اعتماد به نفس پایینی دارد.

کلی کلاس فوق برنامه که مدرسه برایش گذاشته است، جایی برای زندگی کردن برایش نگذاشته و الان تمام زندگی اش درس خواندن است و تست زدن.

راستش باید اعتراف کنم که خوشحالم جای علی نیستم و از غول کنکور خلاص شده ام !

علی می دانست من مشاور هستم و در یکی از مهمانی های خانوادگی من را نشان کرده بود که با هم کمی گپ بزنیم. گفتگوهای من و علی حدود 2 ساعت طول کشید و هر دومون بعد از صحبتها، حس خوبی داشتیم.

روند صحبت های ما خیلی خوب و سریع پیش رفت و به نظرم 2 علت اصلی داشت:

  1. من، علی و خانواده اش رو خوب می شناختم و خیلی نیاز به جستجو برای پیدا کردن ریشه رفتارهاش نداشتم. و حتی برعکس، به خودش توضیح میدادم که این رفتار از کجا در تو به وجود اومده.
  2. علی من رو قبول داشت. که اگر نداشت، برای هر حرفم باید کلی توضیح می دادم و حرفم رو اثبات میکردم. ولی خدا رو شکر، نیازی نبود.

اون شب در مورد هدف گذاری، مدیریت استرس، مدیریت زمان و انگیزه انتخاب هامون با هم صحبت کردیم. اون شب فکر می کردم دیگه با علی صحبتی نخواهم داشت ولی بعداً این صحبتها ادامه پیدا کرد.

تصمیم گرفتم بخش هایی از صحبت هامون رو اینجا هم منتشر کنم. هم صحبت های آن شب را و هم صحبت های بعدش را.

مسیر و هدف صحبت های من طوری است که علی بتونه مسیر خودش رو پیدا کنه و در این مسیر، با استرس کمتر و شادی بیشتر، و البته مستقل تر، به پیش بره.

در صحبت هام سعی کردم علی رو قضاوت نکنم. که هم علی راحت تر حرف بزنه و هم من بدون تعصب بتونم راهنماییش کنم.

برای اینکه علی رو به خودم وابسته نکنم، سعی کردم مدام بهش تذکر بدم که انگیزه داشتن، یک موضوع درونی است و من کاری نمی تونم برای تو انجام دهم که انگیزه بگیری.

کم کم ، بخش هایی از صحبت هایمان را که بیشتر بصورت نوشتاری و در تلگرام بوده است، اینجا قرار می دهم.

امیدوارم به دوستان دیگری هم که در وضعیت علی هستند کمک کند تا آرامتر و با انرژی بیشتر، به مسیرشان ادامه دهند.

 

 

تیپ A و B

حدود ۷۰ سال پیش، دو تا پزشک بیماری های قلبی، بر اساس بررسی هایی که روی بیمارانشون انجام دادن، آدم ها رو به دو تیپ A و B طبقه بندی کردند!

افراد تیپ A ، افراد پر انرژی و پر جنب و جوشی که استرس زیادی دارند. پرخاشگری، عجله و تند صحبت کردن از ویژگیهای دیگرشان است.

تیپ B اما، افرادی آرام و ملایم و خوشرو تر هستند که با خنده های زیبایشان، دوست داشتنی تر هم می شوند.

 

شاید افراد تیپ آ ، موفق تر باشند، ولی نتیجه ای که از این بررسی ها گرفته شد، ممکن است باعث شود شما هم تصمیم بگیرید تیپتان را عوض کنید !!

در فیلم کوتاه ۱ دقیقه ای زیر در این مورد صحبت کرده ام.

راستی شما کدامیک هستید ؟
تیپ A یا تیپ B ؟