چرا بدبختم ؟! چطور بدبخت نباشیم !

دیده اید بعضی ها را … برایشان از یک مشکل و بدبختی حرف می زنید. درد دل می کنید که چرا بدبختم و چه و چه … ولی این بعضی ها همیشه می گویند اینکه چیزی نیست.. برای من همچین اتفاق بدتری افتاده بود. خلاصه هر چه بگویید، یک پله بدترش را برایتان تعریف می کنند.

اما من چرا بدبختم ؟

به نظرم چون بدبخت و قربانی بودن، خیلی ساده است. هیچ مسئولیتی نمی خواهد. مقصرش هم معلوم است: یک نفر دیگر و یا یک حادثه جبری، که این بلا را بر سر ما آورده.

حالا این یک نفر دیگر ممکن است پدر و مادر باشد، معلم، یک دوست، فرزند و یا حتی دکتری که تشخیص بدی داده است.

خیلی ساده تر است که ما جوری قضیه را تعریف کنیم که انگار خودمان هیچ کنترلی روی ماجرا نداشته ایم، هیچ تقصیری هم متوجه ما نبوده و ما فقط یک قربانی ِ مظلوم و بدبخت بوده ایم.

به قول سهیل رضایی، حتی بعضی ها دوست دارند «تاج قربانی» را بر سرشان بگذارند و از همه قربانی تر باشند! برای این افراد، این نقش انقدر دوست داشتنی می شود که با هر بهانه ای، قربانی بودنشان را برای خودشان یادآوری، و تاجشان را بزرگتر می کنند!

آیا می شود با افراد بدبخت و قربانی بحث کرد؟

معمولاً نه. وقتی دارد از عدم موفقیتش برایتان تعریف می کند، می گویی فلان کار را هم کردی؟ میگوید بله. اما نشد. نذاشتن.

فلان کار چطور؟ بهش فکر کردم ولی قبل از من هم این کار رو کردن و نشده! نمیشه آقا.

http://upcouture.com/img/cms/Blog%20posts/5%20-%20man%20hammers.jpg
چرا بدبختم ؟

آیا می توان قربانی ها را نجات داد؟

چه حرفی می زنید شما؟!

قربانی بودن، خیلی خوب است! بدون قبول هیچ تقصیر و مسئولیتی، می توانی موفقیت های نداشته و شکست هایت را توجیح کنی و همه چیز را گردن دیگران بیندازی.

چی بهتر از این ؟

به قول معروف، کسی که خواب است را می توان بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده، نمیشه بیدار کرد.

برای قربانی های عزیز هم این داستان صادق است. به این راحتی ها نمیشه کسی که نقاب قربانی بودن را همیشه به چهره اش می زند و مدام می گوید چرا بدبختم ، از این وضعیت اسف بار نجات داد.

قربانی ها چرا قربانی می شوند؟!

در واقع می خواستم بگم عواملی که در قربانی شدن افراد تاثیر گذار است، ولی دیدم خیلی آکادمیک میشه و حتی خودم هم حوصله خوندنش رو ندارم!

شما هر چیزی را که بخواهید بررسی کنید، یکی از موارد زیر جزء عوامل تاثیرگذارش است:

  • وراثت
  • خانواده
  • جامعه
  • مدرسه
  • دوستان و محیط اطراف
  • و … عوامل تاثیر گذار دیگر

درسته که تا حدی شوخی کردم، ولی در این مورد یعنی قربانی بودن هم واقعاً بیشتر عوامل بالا تاثیر گذارند.

مثلاً از پدر یا مادری که قربانی بوده اند، احتمال اینکه یک فرزند قربانی تحویل جامعه بشود، خیلی بالاست.

جامعه ای که منطق در آن نقش کمتری دارد و یا افراد رانت خواری که یک دفعه ثروتمند شده اند، می توانند این تصور را ایجاد کنند که من هر کاری هم که بکنم، نمی شود. برای موفق یا پولدار شدن، باید به یک جا وصل بود. من قربانی ام، چون به جایی وصل نیستم.

خانواده، هرچقدر هم که با این دیدگاه مخالف باشد، باز هم محیط جامعه، فیلمهای مزخرف تلویزیون، دوستان و مدرسه، ممکن است دقیقاً این ذهنیت را تقویت کنند که فقط یک سری افراد خاص می توانند موفق شوند و بقیه، برای همیشه بدبخت می مانند.

ضمن تاثیر همه عوامل بالا، باز هم باید به مهمترین عامل اشاره کنم و آن هم راحتی و بی مسئولیتی قربانی بودن است!

در جامعه ای که ما یاد نگرفته باشیم مسئولیت بپذیریم، به راحتی دیگران را مقصر و البته مسئول زندگی خودمان می کنیم.

در فیلم زیر در مورد رابطه مقصر و مسئول، یه چیزایی گفتم: †

آیا ما هم قربانی هستیم ؟

یاد عنوان کتاب دکتر شریعتی افتادم : « پدر، مادر، ما متهمیم! » به نظر من، هر کسی، در جایی از زندگی اش، به میزانی (کم یا زیاد) حس قربانی شدن را دارد. ممکن است یک نفر، برای همین که در این نقطه جغرافیایی به دنیا آمده است، حس قربانی بودن داشته باشید و یک نفر دیگر، از اینکه فلج به دنیا آمده هم خیلی حس قربانی بودن نداشته باشد.

به نظر من، اشکالی ندارد که ما این حس را تجربه کنیم. همه ما می توانیم زمانهایی برای خودمان روضه خودمان را بخوانیم و به حال خودمان گریه کنیم!

ولی چیزی که مهم است، این است که بتوانیم از این حال خراب قربانی بودن، بیرون بیاییم. در واقع، آدمهای قوی، خیلی سریع از احساس قربانی بودن بیرون می آیند. برعکس ضعیف هایی که ممکن است سالها در این حس باقی بمانند.

چطور قربانی نباشیم ؟

اولین گام برای خروج از وضعیت قربانی بودن، این است که به حال و روزمان آگاهی پیدا کنیم. همین که بدانیم ما در احساس قربانی بودن گیر کرده ایم، نصف راه را رفته ایم.

اگر یادتان باشد، در نوشته « چرا عصبانی می شویم ؟ » هم همین را گفتم: آگاهی به وضعیت خودمان.

اگر این آگاهی را پیدا کردیم، می توانیم کم کم به این هم برسیم که کنترل درونی و بیرونی یعنی چه ؟ ( بعداً در موردش صحبت خواهم کرد )

بعد، کم کم یاد می گیریم که در مورد هرچیزی، مرکز کنترل را به دست بگیریم و خودمان را مسئول بدانیم.

اگر به این نقطه برسیم، ما دیگر قربانی نخواهیم بود و دیگر عبارت چرا بدبختم را نخواهیم گفت.

باز هم می گویم: گفتنش ساده است. ولی درک کردن و انجامش، نه.

بعد از اینکه فهمیدیم ( باور کردیم ) که خودمان می توانیم بدبختی و قربانی بودنمان را تعریف کنیم، باید میکرو اکشن هایی تعریف کنیم تا کم کم مسئولیت هر چیزی را در عمل بپذیریم.

حالا نوبت شماست. لطفاً در کامنت ها بنویسید تا یاد بگیریم :

شما هم احساس قربانی بودن را داشته اید؟
از دستش خلاص شدید؟ چطور ؟ چقدر طول کشید؟

چطور می توان دیگران را از دام شیرین قربانی بودن نجات داد؟

چرا عصبانی می شویم؟

همه ما، هر روز، چند بار، عصبانی می شویم. اما چرا عصبانی می شویم و چطور عصبانی نشویم؟!

خیلی ساده:

هر وقت انتظاری داشته باشیم که برآورده نشود، عصبانی می شویم.

مثلاً :

  • می خواهیم که کسی به ما زنگ بزند، نمی زند؛ عصبانی می شویم .
  • می خواهیم ما را حسابی تحویل بگیرند، نمی گیرند؛ عصبانی می شویم .
  • می خواستیم ترفیع بگیریم، نگرفته ایم؛ عصبانی می شویم .
  • انتظار داشتیم راننده روبرویی به ما راه بدهد، نمی دهد؛ عصبانی می شویم.
  • انتظار داشتیم همسرمان خانه باشد، نیست؛ عصبانی می شویم.
  • انتظار داشتیم فرزندمان تکالیفش را انجام داده باشد، نداده؛ عصبانی می شویم.
  • و …

بنابراین اگر انتظارات زیادی داشته باشیم، عصبانیتمان بیشتر خواهد بود (چرا که قرار نیست همه آنها برآورده شوند) .

و همانطور که در مطلب «لطفاً به سایه من گیر ندهید» اشاره کردم:

  1. این انتظارات، برای ما هستند و ممکن است دیگران همچین تصور و انتظاری نداشته باشند.
  2. آدمهای کمالگرا، انتظار بیشتری از خودشان و اطرافیانشان دارند. پس احتمالاً انتظارات برآورده نشده بیشتر و عصبانیت بیشتری هم خواهند داشت.

خب. حالا این عصبانیت چه سودی دارد؟
خدا وکیلی هیچی! فقط ضرر دارد. هم برای سلامتی خودمان و هم دیگران. ارتباطاتمان را هم که به طرز فجیعی خراب می کند!

پس چه کنیم ؟
مدیریت !

خدا رو شکر. با این جواب سنجیده و کاملم، این مشکل هم حل شد!
بروم به زندگی ام برسم!! 😀

جدای از شوخی، باید عصبانیتمان را مدیریت کنیم. ولی این مدیریت کردن، به این راحتی ها هم نیست.

چطور عصبانیت مان را مدیریت کنیم؟

اولین نکته برای اینکه بتوانیم عصبانیتمان را مدیریت کنیم، این است که همیشه یادمان باشد:

علت عصبانیت، برآورده نشدن انتظارات است.

وقتی عصبانی می شویم، باید با خودمان فکر کنیم که کدام انتظار من برآورده نشده که الان عصبانی هستم؟

وقتی انتظاری که داشتیم را شناسایی کردیم، باید به این سوالات پاسخ دهیم:

  1. آیا این انتظار، به جاست؟ حق من است که انتظار داشته باشم؟
  2. چه کاری می توانم بکنم؟ کنترل شرایط دست من هست یا نه؟
  3. آیا این قضیه انقدر مهم هست که به خاطرش انقدر عصبانی شوم؟
  4. ریشه این انتظار از کجا آمده ؟
چرا عصبانی میشویم؟
چرا عصبانی می شویم؟

بگذارید از عصبانیتم در برخورد با دخترم، مثال بزنم:

غزل، دختر کوچک من، ممکن است کاری کند که از هر بچه ای انتظار می رود. مثل خط کشیدن روی دیوار ها. ولی این کار می تواند باعث عصبانی شدن بیش از اندازه من شود؛ ولی شاید دیگران را اصلاً عصبانی نکند.

اما چند نکته در همین مورد:

۱ – من انتظار بی جایی از دخترکم دارند و دیگران این انتظار را ندارند. آنها یادشان نرفته که او فقط یک بچه ۴ ساله است. و این این مشکل از من است که انتظار دارم دخترم کارهای عاقلانه تر و حساب شده تری انجام دهد! پس من باید عصبانی بشوم!

۲ – خط خطی شدن دیوارهای منزل ما، آنقدرها هم برایشان مهم نیست! قیافه زشت دیوارها و دردسرهای رنگ کردن، مال من است، نه آنها!

۳ – در این شرایط، من می توانم عصبانیتم را بروز دهم و باعث خراب شدن رابطه ام با دخترم شوم. می توانم هم کمی سیاست به خرج بدهم؛ با رعایت کمی اصول تربیتی، و با کمی آرامش، جوری موضوع را حل کنم که این قضیه تکرار نشود.

۴ – و اما وقتی با خودم کنکاش می کنم، می بینم که کمال گرایی من برای خودم و دیگران، می تواند دلیلی برای این انتظار بی جا باشد. من از یک دختر ۴ ساله انتظار دارم که مثل یک دختر ۱۴ ساله و یا حتی ۲۴ ساله رفتار کند.


اجازه بدهید یک مثال دیگر هم بزنم:

چند روز پیش داشتم ظرفهایی که در سینک مانده بود را می شستم. اولش خودم را تحسین می کردم که چه همسر خوب و فداکاری و زحمتکشی هستم!

بعد، کم کم گفتگوهای درونی ام به این سمت رفت که این بشقاب ها چرا تا الان شسته نشده اند؟ چرا من باید اینها را بشورم؟ چرا ندا ظرفها را نشسته و …

چند لحظه بعد دیدم حالم بده و متوجه شدم عصبانی شده ام! با آگاهی دنبال دلیلش گشتم و به انتظاری رسیدم که از همسرم بابت شستن ظرفها داشتم.

بعد از این آگاهی، روند گفتگوهای درونی ام را عوض کردم. پرسیدم :

مگه کسی از تو خواسته بود ظرفها رو بشوری که داری غُر می زنی ؟ اصلاً مگه فقط خانمت باید ظرفها رو بشوره ؟ مگه تو توی این خونه زندگی نمی کنی ؟ حالا ۲ تا دونه ظرف هم شستی، خب ؟ چیه مگه؟!

خلاصه با این دعوا ها و گفتگوهای مثبت و منفی، بالاخره حالم بهتر شد و تونستم پی ببرم که انتظارم بیجا بوده. و به همین سرعت، عصبانیتم هم از بین رفت.


پس این بار هر وقت برایتان سوال شد که چرا عصبانی می شویم ، بدانید و آگاه باشید که انتظاری برآورده نشده دارید!

ولی مگر می شود آن لحظه که عصبانی می شویم، منطقی باشیم و انقدر حرفهای باکلاس بزنیم؟!

خداییش، در دفعات اول نمیشه!
ولی وقتی تمرین کنیم و به کارهایی که می کنیم و دلایل انجام آنها آگاه باشیم، وقتی هم که موردی پیش می آید، ناخودآگاهی مان کم کم تبدیل به آگاهی می شود.

کم کم می توانیم در مورد اتفاقات مختلف، تصمیمات بهتری بگیریم و کمتر عصبانی شویم.


به عنوان وصیت آخر، می خواهم به خودم و شما این را بگویم که:

اگر می خواهی عصبانی نشوی، حرص نخوری، زندگی قشنگتری داشته باشی و در این چند روز مهمانی دنیا، بیشتر خوش بگذرانی، از هیچ کس و هیچ چیز، هیچ توقع و انتظاری نداشته باش.

حتی اگر می خواهی به دیگران کمک کنی، بدون توقع و انتظار بازگشت، این کار را بکن.

اگر می خواهی ظرفها را بشوری، یا نشور، و یا اگر هم شستی، با لذت این کار را بکن.

اگر بچه ات با شیطانی هایش، زندگی را برایت سخت کرد، یادت باشد که ۲ روز دیگر، دلت برای همین شیطانی هایش تنگ می شود. همانطور که الان، وقتی عکس های قدیمی ترش را می بینی، دلت برایش تنگ می شود.

اگر همکارت گند زد، ببین مشکل از کجاست؟ تو همه چیز را بهش توضیح داده بودی؟ خوب فهمیده بود؟ دلش را با کار درگیر کرده بودی؟ حالش خوب بوده؟ مشکلی نداشته که تمام حواسش را درگیر کند؟

دمتون گرم. و لطفاً کمتر عصبانی شوید!


لطفاً به سایه من گیر ندهید!

همیشه روی این موضوع حساس بوده ام که کسی با کار من کار داشته باشد و اصطلاحاً به من گیر بدهد!

از سوال و جواب کردن بدم می آید. نه اینکه کار بدی کرده باشم.. نه! کلاً با دخالت در کارهایم مشکل جدی دارم.

اما اخیراً (منظورم همین ۲-۳ سال اخیر است!) متوجه شده ام که خودم به شدت اهل گیردادن به دیگران هستم!
حالا می خواهد همسرم باشد، فرزندم و یا همکارانم.

متوجه شدم که من، در بیشتر اوقات در حال اصلاح خطاهای دیگران و یا کمک به بهتر کردن کارهایشان هستم.
و البته این نظر شخصی من است!

با خودم فکر می کردم که این دیگرانِ محترم، چرا به جای اینکه قدردان کمک های من باشند، انقدر سریع ناراحت می شوند!
من که نیتم خیر است و می خواهم به آنها کمک کنم. این بی جنبه بازی ها برای چیه پس؟!

خلاصه خیلی طول کشید و البته به لطف همسرجان و فرزندجان (که بدون ملاحظه و سیاست بازی، آینه ی خودم است) متوجه شدم که مشکل از جای دیگه ایست.

متوجه شدم که:

آن کسی که از گیردادن دیگران بیزار است، خودش استاد گیردادن به دیگران است!

شاهین شاکری

بله. شخص شخیص خودم را عرض کردم!

متوجه شدم که من، به خاطر کمال گرایی ای که دارم، می خواهم همه چیز در بهترین وضعیت ممکن باشد. متوسط برایم بی معنی است و فقط عالی، قابل قبول است.

بنابراین، دیگران هم باید کارشان را به بهترین نحو ممکن، انجام دهند.

نکته اینجاست که :

بهترین نحو ممکن، وجود ندارد.

بنابراین من، هیچوقت نمی توانم راضی شوم!

و نکته بعدی اینکه این سطح از رضایت، برای من است. بهترین نحو ممکن در نگاه من، با نگاه شما، ممکن است کاملاً متفاوت باشد. بنابراین اگر کسی کاری را انجام داده است، ممکن است در نگاه خودش عالی باشد ولی در نگاه من، یک کار ناقص که نیاز به اصلاحات زیادی دارد.

اعتراف می کنم که هنوز خوب ِ خوب نشده ام. ولی همین که مشکلم را کشف کردم، حالم خیلی بهتر شد.
همین که فهمیدم مشکل از کمال گرایی است و هر چیزی، « برای من » معنایی متفاوت خواهد داشت، نگاهم را به دنیا عوض کرد.

اما این موضوع را برای چیز دیگری عرض کردم. نمی خواستم در مورد کمال گرایی صحبت کنم. می خواستم به سایه ها اشاره کنم.

سایه ها، همان چیزهایی هستند که ما خودمان را از آنها جدا می دانیم ولی احتمالاً خیلی هم به ما ربط دارند.

مثلاً اینکه من از گیردادن به کارهایم بدم می آید، در واقع همان سایه من است و اتفاقاً من خیلی هم به آن وابسته ام.

سایه
سایه من

یا یک مورد دیگر اینکه من از غرور، به شدت بدم می آید. افراد مغرور را از دور تشخیص می دهم! از آنها بدم می آید و سعی می کنم اطرافشان نباشم.

بعداً متوجه شدم که من آدم مغروری هستم. فقط این غرور را در ظاهر نشان نمی دهم!
بنابراین می رود در بخش سایه ی شخصیت من.

بحث سایه ها، کمی پیچیده، اما به شدت مهم است. بحثی است که به شناخت بهتر ما از خودمان و ارتباط بهترمان با خود و دیگران، کمک بسیاری می کند.

اگر من بدانم که غرور دارم و به همین خاطر است که از فلان آدم مغرور، بدم می آید، احتمالاً :

  1. سعی می کنم غرورم را کنترل کنم و یا حداقل بدانم که هست و باهاش شوخی نکنم!
  2. از آن فرد مغرور، کمتر بدم می آید، چون می دانم خودم هم مثل او هستم، فقط در یک شکل و شمایل دیگر.

همه ما سایه داریم. سایه هایی که برخلاف ما هستند. برخلاف آنچه می گوییم و می خواهیم. مهم این است که این واقعیت را قبول کنیم.

و مطلب مهم دیگر این است که این سایه ها، اگر همیشه در سایه بمانند، خوراکشان بیشتر می شود و بزرگ و بزرگتر می شوند. و یکهو می بینیم که تبدیل به یک غول شده اند.

بنابراین شاید بهتر باشد بعضی وقتها، اجازه دهیم که سایه هایمان کمی هوا بخورند تا غول نشوند!

سوال سختی که ممکن است باعث شود با خودمان دعوا کنیم این است که من از چه چیزهایی بدم می آید؟! آیا واقعاً من این سایه ها را دارم ؟

تصویر زیر، می گوید که از کدام تصویر می ترسی؟ آن تصویر همان سایه توست:

Related image
سایه ترسناک من!

برای اطلاعات بیشتر در مورد سایه ها، می توانید کتابهای خانم دبی فورد را بخوانید:

زندگی مجردی یا ازدواج ؟

من مشاور ازدواج نیستم. بنابراین آنچه در ادامه نوشته ام، حرفهای بی اساس و احساسی خودم است و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد !!

داشتم توی اینستاگرام می چرخیدم که توجهم به یک موضوع جلب شد:
بیشتر تصاویر و صحنه های شاد، متعلق به دوستانی بود که مجرد بودند.
سفر رفتن ها، کنسرت، باشگاه، مهمانی و …

بعضی از این دوستان، هنوز ازدواج نکرده بودند و بعضی دیگر، بعد از یک تجربه تلخ مشترک، زندگی جدیدی را شروع کرده بودند. ولی فرقی نمی کرد: الان مجرد بودند.

جدا از اینکه اینستاگرام، محلی است برای انتشار خوشی ها و هیچکدام از این دوستان، غم تنهایی و سختی جدایی را به تصویر نکشیده اند، باز هم این موضوع برای من، جای فکر داشت که چرا مجردها خوشحال ترند؟!

  • زندگی متاهلی باعث سختی و ناراحتی است؟
  • همسرها، مانع خوشحالی اعضای خانواده می شوند؟!
  • برای اینکه خوشحال باشی، باید تنها باشی؟
  • فقط بعد از طلاق می توان فهمد که زندگی چقدر زیباست؟
  • آیا این نمایش خوشی، برای درآوردن حرص شریک قبلی است؟
  • آیا این نمایش، برای جذب شریک جدید در زندگی است؟
  • و ….

سریال How I met your mother یکی از سریالهای مورد علاقه من بود. به ظاهر طنز بود ولی پر بود از کنایه هایی به زندگی واقعی. اشاراتی که مستقیم خودِ خودت را هدف گرفته بود.

یکبار در یک گردش داخل شهر، شرکت کننده ها زیادی خوشحال بودند و جیغ می کشیدند!

رابین، ترجمه کرد که :

هر جیغ، یک درد است که پنهان می شود. هر جیغ، یک آرزوی دست نیافته، یک شکست و یک آه است.

راستش دیدن بعضی صحنه های اینستاگرامی دوستانم، من را یاد جیغ های رابین و دوستانش می اندازد.

این بخش اول بود، برای اینکه ثابت کنم اونها الکی خوشحال هستند و ما خوبیم!!!

زندگی مجردی یا ازدواج

ولی از شوخی گذشته، چرا ما متاهل ها، مثل دوستان مجردمان خوشحال نیستیم؟
چرا ما نمی توانیم انقدر تفریح کنیم و به جاهای خوب خوب بریم؟!

شاید بیشترین دلیلش، مسئولیتی است که زندگی متاهلی، خواه ناخواه با خودش به همراه می آورد. تو دیگه فقط مسئول زندگی خودت نیستی، مسئولیت بیشتری در یک خانواده داری.

وقتی ازدواج می کنی، تفریحاتت باید با خانواده باشد.

همین نکته کوچولو میتونه دلیل کم شدن خیلی از تفریح ها بشه:

  • قرار قبلی یک از همسران، در جای دیگر + سخت شدن هماهنگی ها
  • وقت نداشتن / کار داشتن یکی از همسران
  • مریضی، بی حوصلگی یا بی علاقگی یکی از همسران
  • لزوم داشتن لباس یا وسایل لازم برای همه اعضای خانواده، برای بعضی جاها
  • زیاد شدن هزینه های تفریح، متناسب با تعداد اعضای خانواده
  • سختی یا مناسب نبودن بعضی کارها برای بقیه اعضای خانواده (مثل کوهنوردی یا باشگاه)
  • و …

اما می ارزه که زندگی ِ کم مسئولیت مجردی رو واگذار کنی و وارد زندگی مسئولانه متاهلی بشی ؟ می ارزه که از تفریحاتت کم کنی؟ می ارزه که مسئول هر حرف زده و نزده، تصمیم گرفته و نگرفته، و کارِ کرده و نکرده ات باشی؟

به نظر من، بله!

فکر می کنم پروفسور یونگ باشد، تعبیر جالبی دارد و به ازدواج می گوید

«رنج مقدس»

چرا رنج؟

چون تو مسئولیت داری. با یک آدم دیگر که شاید هیچ شباهتی با تو ندارد، به زیر یک سقف رفته ای و این ارتباط تازه، گرچه اولش شیرین، ولی کمی بعد، سخت می شود.

و اگر از من بپرسید، سختی اش وقتی کم می شود که درک کنی، زندگی همین است. باید بتوانی با یک نفر دیگر، به تفاهم برسی.

و اما چرا مقدس؟

چون فقط وقتی به خودشناسی واقعی می رسی که همراه با همسر و یا یک partner ، زیر یک سقف زندگی کنی و آن رنج را متحمل شوی.

من از ازدواجم راضی هستم؟

این بحث، دو بخش دارد:

  1. ازدواج را می پسندم.
  2. از ازدواج با همسرم راضی ام.

همه حرفهای بالا برای این بود که جواب بخش اول را بدهم:

ازدواج، چیز خوبی است! رنج است، ولی مقدس. مسئولیت دارد، ولی باعث بزرگ شدن روح می شود. سخت است، ولی زیباست.

و موضوع دوم که به من و رابطه ام مربوط می شود: خدا رو شکر، بله.

هر دوی ما، در زندگی مشترکمان، رنج های بسیاری کشیدیم. مخصوصاً که تیپ شخصیتی ما به شدت متفاوت بود. ولی پذیرفتیم که این رنج ها، لازمه کمال است. یادگرفتیم که می توان با تمام تفاوت ها، به تفاهم رسید.

یادگرفتیم که چیز مهمتری وجود دارد که باید در آن تفاهم داشت: ارزش های درونی.

و اگر تو و همسرِ متفاوتت، « هم ارزش » باشید، می توانید بر سر مسائل ظاهری و جزئی، یک جوری با هم کنار بیایید.

پ ن:
ندا بعد از این گفتگو می گفت یک دلیل برای اینکه آنها خوش می گذرانند و ما نه، این است که آنها برای تفریحشان، وقت ایجاد می کنند. برنامه ریزی می کنند که مثلاً امشب بروند سینما. ولی ما برنامه مان، خانه است!

هرچند خیلی نامحسوس، من را نشانه گرفته بود، ولی حرفش کاملاً درست بود.
همانطور که من برای باشگاه، وقت ایجاد کرده ام، برای تفریحات خانوادگی هم می توانم.

برای اینکه کاری انجام شود، باید وقتش را ایجاد کنیم.
وقت ندارم، فقط یک بهانه تکراری است!

ترس های من

چند روز پیش، غزل ازم پرسید «از چی می ترسی؟» در واقع می خواست برای ترس های کودکانه اش از من مجوز بگیره !

سوال سختی بود و برای اینکه راستش رو بهش بگم، مجبور شدم کلی فکر کنم.
خب من از تاریکی و عنکبوت و سایه های روی دیوار نمی ترسیدم. پس از چی می ترسیدم؟!

کم کم به این نتیجه رسیدم که :

من از شکست می ترسم.
از اینکه کاری رو شروع کنم و نصفه کاره ولش کنم، می ترسم.
از اینکه مردم در موردم چی میگن، می ترسم.
از حوادث نگران کننده ای که رخ نداده، می ترسم.
از به هم خوردن روابطم می ترسم.
و از خیلی چیزهای دیگه … !

اما وقتی بازهم فکر کردم، دیدم ریشه بیشتر اینها، دو تاس:

  1. ترس از قضاوت دیگران
  2. ترس از تنهایی، طرد شدن و درماندگی.

و شاید باز هم ریشه ترس از قضاوت دیگران، برگردد به ترس از تنهایی و درماندگی.

اما اول از قضاوت بگویم:

من از قضاوت دیگران در مورد خودم می ترسم.

می ترسم که از حرف زدنم، از انتخاب هایم، در مورد کار و زندگی ام، در مورد نحوه لباس پوشیدنم، اطلاعات و صحبت هایم، تعاملات و ارتباطاتم، نحوه نوشتنم، سبک زندگی کردنم و … ایراد بگیرند!

و خدا می داند که چقدر به خاطر همین ترس احمقانه، خودم را سانسور کرده ام!

وقتی می خواستم ویدیوی زیر را ضبط کنم، حواسم به همه موارد زیر بود:

  • زمان کم نیاورم.
  • بتوانم حرفم را خوب و کامل و مودبانه ادا کنم.
  • کیفیت کار (صدا و تصویر) خوب باشد.
  • قیافه ام به اندازه کافی خوب باشد.
  • لباسم مرتب باشد.
  • غزل، نپرد وسط ضبط !
  • کجا منتشر کنم؟
  • چه زمانی منتشر کنم؟
  • یه وقت نگویند من چوپان شده ام!
  • غرور نداشته باشم.
  • و ….

رد شدن ِ پیروزمندانه از سد همه این ترسها و تردیدها، تقریباً غیرممکن است.
این سوال ها هم که تمامی ندارند.
و شاید بهترین کار این باشد که اصلاً به این سوالها، تردیدها و ترسها، اهمیتی ندهیم.

بعد از انتشار ویدیو، مهدی رودکی عزیز گفت یک بلانسبت هم می گفتی!

دیدم حرفش منطقیه. ولی چی کار می تونستم بکنم؟ باید کل ویدیو رو پاک می کردم؟
یعنی همین ویدیو هم که بعد از هزار مرحله سخت گیری من، به دنیا اومده، جاش توی این دنیا نیست؟!

پس راهکار دیگه ای رو انتخاب کردم:

حرفشون رو تایید کردم و بیخیال شدم!

برای نوشتن یک متن ساده هم هزارتا سوال و ترس دیگه هست که مهمترینش، علمی و درست بودن مطلبیه که دارم بهش اشاره می کنم.

اما یک سوال هست که شاید کمک کنه از این ترس احمقانه رد بشم:

آیا تو باید کاملترین، داناترین، متخصص ترین و بی عیب ترین آدم در حوزه تخصصی خودت باشی؟

جواب، قطعاً منفی هست و می تونه تا حد زیادی، کمال گرایی های احمقانه و مزاحم رو کم کنه.

و اما به نظر من، منی که نه داناترین و نه متخصص ترین هستم، ریشه ترس از این قضاوت ها، ترس از طرد شدن و مورد قبول واقع نشدنه. می ترسیم که دیگران ما رو دوست نداشته باشن و تنها بمونیم!

و چه ترس بی منطقی!

توی میلیاردها نفر آدم زنده، مگه میشه تنها موند؟!
مگر اینکه خودمون انتخاب کنیم. وگرنه شما هر کاری هم که بکنید، به مذاق یک نفر خوش میاد!

این توجیح، به نظرم بدک نیست. ولی داستان، عمیق تر از این حرفهاست.

شاید بهتر باشه اینطوری نگاه کنیم که مگر ما قراره چقدر زندگی کنیم؟

اگه من قرار باشه کل زندگیم رو به خاطر ترس از قضاوت یا طرد شدن، خراب کنم، چی نصیبم میشه ؟ یهو به خودم میام، می بینم وقت رفتنه و من اصلاً زندگی نکردم!

زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که فکرش رو می کنیم. به نظرم اصلاً ارزشش رو نداره که همین فرصت کوتاه رو به خاطر ترسیدن، از دست بدیم.

دیشب، توی باشگاه، استاد داشت با بچه های کوچکتر کار میکرد و بالانس زدن روی دیوار رو بهشون یاد می داد. از همون کارهایی که من معمولاً از زیرش شونه خالی میکنم …
ولی دیشب، تصمیم گرفتم من هم امتحان کنم.

همیشه توی این قسمت ها، از این می ترسم که شاید نتونم و بقیه به من بخندند. ولی دیشب به خودم گفتم مهم نیست.

از این هم می ترسیدم که شاید بخورم زمین و جاییم درد بگیره، باز هم گفتم مهم نیست. نمی میرم که!

می ترسیدم، ولی گفتم هرچی میخواد بشه، بشه. حرکت کردم و بالانس رو زدم. شد. بدون افتادن و چیزهایی که ازشون می ترسیدم.

و این پیروزی کوچیک، باعث ایجاد یک تحول در من شد. آنجا بود که فهمیدم:

می توان با رها کردن ترس ها، کمی بیشتر ولی بسیار زیباتر، زندگی کرد.